بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘روزنوشت’

معرفی سایت پرسش و پاسخ برنامه نویسی وب + کمی گپ و گفت دوستانه

۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۸ دیدگاه

یکی از دغدغه های همیشگی من این بوده که بتونم توی بازه های زمانی مشخص وبلاگ رو به روز کنم . حتا سوژه های مورد نظرم رو هم لیست کردم تا بتونم در اسرع وقت در موردشون صحبت کنم . اما متاسفانه کمبود وقت و کارهای روزمره اجازه این کار رو نمی ده و اگر دقت کرده باشید مطالب این وبلاگ معمولا ساعت انتشارش مربوط به ساعت های ۲ – ۳ بامداد هست .

سوژه های زیادی توی ذهنم هست برای نوشتن . اینجا می نویسم چند تاش رو تا اگه کسی منبع داشت زود تر از من در موردش بنویسه و کار من رو راحت کنه :)

سوژه هایی مثل :

کامپوننت OpenID در کیک .

مقاله اخیر وبلاگ رسمی جی کوئری با موضوع Slimmer JQuery یا جی کوئری باریک .

ترفند ها و تیپ های گوگل و جیمیل و جی پلاس .

معرفی چند پروژه ی بازمتن و آزاد .

نوشتن از تجربیات لینوکسی و … .

در ادامه این مطلب قصد دارم شما رو با یه سایت ایرانی مفید آشنا کنم . با من همراه باشید .

ادامه ی نوشته

گودر در لباسی نو

۱۰ آبان ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

امشب می خواستم گودر بخونم .

دیدم که لباس گودر عوض شده

گفتم اینجا بنویسم محض ثبت در تاریخ .

یه روزی میایم می گیم شما یادتون نمیاد اون زمونا گودر یه شکل دیگه بود !

جام جهانی ، فستیوال غربت سرزمین های اشغالی

۲۲ خرداد ۱۳۸۹ ۹ دیدگاه

ببین کودک فلسطینی … ببین مادر فلسطینی …. !

به هر حال ما هم تفریح می خواهیم …. .

همه اش که نمی شود شعبان یک بار هم رمضان !

حالا یک ماه وقت نمی شود گلوله هایی که در قلب تو فرو می رود را نشان دهیم ! تو با این حقیقت مشکلی داری ؟

بگذار یک ماه خوش باشیم . آخر جام جهانیست ! تو اصلا می دانی جام جهانی چیست ؟ خیلی مهم است . هر کس سه سال قهرمان شود یک قلمبه طلا می دهند ببرد کشورش بگذارد توی موزه !

امروزه فوتبال یک صنعت است …. یعنی طرف گدا وارد فوتبال می شود وقتی می خواهد خارج شود از ملیاردر های سرشناس است !

بعد تازه صنعت گردشگری را هم رونق می دهد !

بعد از حدود یک ماه که کمی تفریح کردیم باز از تو خواهیم گفت . از سرب داغ که در سینه ات فرو می رود … از موشک باران که شب های شهر را روشن و پیراهن مادران را سیاه می کند .

بعدا از تو خواهم گفت . فعلا بروم  که بازی شروع شد …. !

مَنْ أَصْبَحَ لَا یَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِینَ فَلَیْسَ بِمُسْلِم .

هر که[شب را] صبح کند در حالی که توجهی به امور مسلمین نداشته باشد مسلمان نیست .

پیامبر اعظم صلوات الله علیه

پی نوشت : حتما می خواهند بیایند زیر این مطلب و از قطعنامه و شورای امنیت بگویند … بی زارم از آنچه می گویند .

حفظ موضع در جایی دیگر

۱۲ دی ۱۳۸۸ بدون دیدگاه

با توجه به وقایع اخیر رسالت خود دیدم که دیدگاه خود را در مورد وقایع اخیر بنویسم و با رسانه ای که در اختیار دارم انزجارم را از رفتار های هنجار شکنانه ی عده ای که باید بپذیرند در مقابل عقیده ی مقابل خود کم تعداد هستند و تحت تاثیر توهم ” ما بی شماریم ” قرار گرفته اند اعلام کنم .
از این به بعد این وبلاگ به حال عادی خود بر می گردد و با محتوای آی تی و شخصی به روز خواهد شد . محتوای سیاسی اجتماعی آن به وبلاگی دیگر منتقل خواهد شد .
به امید فردایی روشن برای ایران عزیز مان

امشب در سر شوری دارم

۱۰ دی ۱۳۸۸ بدون دیدگاه

حاجتی داشتم بعد از یک ماه گرفتم .
شکرش ، شکرش ، شکرش .

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم
***
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
***
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم
***
با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها
نغمه ای بر لب ها
***
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم

دانلود اوج آسمان با صدای محمد اصفهانی

شکرا لک یا محبوب

باورم نمی شود هم وطن من باشی

شنیده ام که آن قدیم ندیم ها ماه محرم که می آمد لات و لوت های محل ، پیراهن مشکی به تن می کردند .
عرق خور ها دهان شان را آب می کشیدند .
دیگر ایام عزای حسین شده بود .
ارمنی ها عزا داری می کردند . همان ها که اسم کودکانشان را عباس می گذارند .
آنها هم هموطن من بودند با این که در خاک من متولد نشده بودند .


اما آیا تو هموطن منی ؟ نه نه !
باور نمی کنم . هموطنان من آنگونه هستند که گفتم .
هموطنان من حرمت عزای حسین (علیه السلام) را نگاه می دارند .
هموطنان من نمک سفره ی حسین (علیه السلام) را خورده اند ، نمک دان نمی شکنند .
تو هموطن من نیستی . حتا مسلمان نیستی . حتا آدم نیستی . حتا وجود نداری .
وجود نداری زیرا هر موجود ذی وجودی حرمت حسین (علیه السلام) را نگاه می دارد .
محبت حسین (علیه السلام) مختص انسان نیست . نبابتات و جمادات هم با محبت حسین (علیه السلام) به وجود آمده اند .
از من مخواه که باور کنم تو … تو که حرمت حسین (علیه السلام) را نگه نداشتی  هموطن من هستی .
از من مخواه .
برو ببین BBC مال کدام کشور است . هموطن همان باش .

لا اله الا الله و لا نعبد الا ایاه مخلصین له الدین و لو کره الکافرون

سفر در زمان

۷ دی ۱۳۸۸ ۱ دیدگاه

همیشه بشر به دنبال یافتن تکنولوژی سفر در زمان بوده است .
غافل از اینکه بشر از تولد تا مرگ در ماشین زمان قرار گرفته است و خواه ، نا خواه با سرعت زیادی به سمت جلو حرکت می کند .
با سرعت خیلی زیاد !
ناخودآگاه به یاد مسافرت با قطار می افتم .

قطار زندگی
در هنکاه حرکت قطار اگر به چیزی در ورای پنجره ی قطار نگاه کنیم خواهیم دید که با سرعت زیاد به آن شی نزدیک می شویم .
وقتی در کنار آن شی قرار می گیریم لحظه ایست که به سرعت از کنار آن رد می شویم .
و چقدر طبیعت انسان سرشار از عبرت هاست .
علوم مختلف ، ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، همه و همه درس خدا شناسی و درس عبرت به ما می دهند .
امروز عاشورای حسینی بود . ششم دیماه سال ۱۳۸۸ .
از ماه ها و روز ها قبل وعده ی استفاده معنوی در این روز بزرگ را به خود می دهیم .
چشم انتظار می مانیم تا به آن می رسیم و ناگاه با سرعت زیاد از کنارش عبور می کنیم .
به زودی تقویم خواهد شد ” هفتم دیماه سال ۱۳۸۸ ” و عاشورای محرم امسال هم تمام می شود .
البته ” کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا ” ولی تفاسیر دیگری دارید .

با سرعت زیاد از کنار ایام رد می شویم و نا گهان …. . ناگهان با همان سرعت خط پایان را طی می کنیم و فاتحه مع الخلاص و الصلوات … .
نکته ای مهم اینجا هست ، حضرت محبوب ( جل و اعلا ) در قرآن کریم می فرماید :

یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ !؟
ای انسان ؛ چه چیز باعث شده است که در مقابل پروردگارت مغرور باشی !؟

بهشت را به بهانه دهند

نذری پزان :
از روزی که دست چپ و راستم را شناختم پختن حلیم برای ظهر عاشورا را در خانواده ی پدری به یاد دارم . شاید حتی قبل تر از آنکه دست چپ و راستم را بشناسم .
به راستی اهل بیت ( علیهم السلام ) چه نیازی به این تشکیلات و عزا داری ها دارند ؟
آنان که تا منتها الیهِ آدمیت پیش رفته اند و آشکار و نهان بر آنان عیان است .
حقیقتا که این بساط فقط بهانه ایست برای آدم شدن . برای خدایی شدن .
این ها بهانه است تا در قیامت بگویند : ” فلانی چای ریخته است ، فلانی کفش جفت کرده است ، فلانی ظرف شسته است و … ” بهانه هایی برای شفاعت .

پختن حلیم

پختن حلیم

پختن حلیم

پختن حلیم

***

مقتل :

روضه ی شهادت حضرت علی اصغر (علیه السلام) را همه شنیده ایم .
اما طور دیگری بیان می کنم این روضه را .
امام (علیه السلام) که می دانست کسی که در مقابل پسر رسول خدا می ایستد به طفل شیر خواره اش رحم نخواهد کرد !
ولی گفت : آهای دنیا ، می خواهید به شما بگویم این ها چقدر پست و نامرد هستند ؟
پس دوربین ها ضبط کنید و مورخان ثبت کنید و شاهدان ببینید …. .
علی جان ؛ بابا ؛ آماده ای ؟
بیایید حد اقل به این کودک آب بدهید ……… .
آی جماعت خوب ببینید …. . و نا گهان اصابت تیر … .
دیدید چقدر نامرد بودند !؟

تصویر پس زمینه علی اصغر

تصویر پس زمینه شهادت علی اصغر

***

سوء برداشت :
چقدر کم لطفی ست که در روضه ها می خوانند : که خواست آن طفل را حد اقل سیراب کند … !

***

مخلص کلام :
لا یوم ، کیومک یا ابا عبد الله

پ ن : ملتمس دعای همه ی شما عزیزان .

جمعه های بدون شما

۴ دی ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

فکر های پراکنده … .
حرف های دلِ تنگ و هجوم کلیدِ حذف … .

چیز هایی که نمی شود نوشت مانند دانه ایست که باید در خاکِ دل باشد تا جوانه بزند . اگر بیاید بیرون می پوسد یا خوراک پرندگان می شود .
سالهاست که وقتی وارد حیاط خانه می شوم ، گل ها و درختان با برگ هایشان قنوت گرفته اند و ” عجل لولیک الفرج ” می گویند .
گفته بودند پیر های این زمان هم شما را می بینند … شاید منظور این بود که جوان ها را انتظار شما پیر خواهد کرد .
راستی آقا ؛ ثانیه شمارِ غیبت را هم می شود با جاوا اسکریپت درست کرد … .
اما مشکلش اینجاست که فقط بر روی صفحات وب کار می کند نه بر روی دل … !
باید نسخه ی تحتِ دل آن را هم بنویسیم البته نه به زبان جاوا اسکریپت ، بلکه به زبانِ عشق .
هر وقت به صفحه انتظار دلم می نگرم با واژه ی آشنای Coming soon مواجه می شوم !
بیا دیگر …. بیا که دنیا منتظر طرح های تازه است … .
دنیا به پوچی رسیده است و فهمیده که بی تو همه چیز دور خودش دور می زند .
بیا تا همه چیز دور تو بچرخد ، محور عالم تو باشی .
تنها وقتی تو بیایی خورشید تنوع پیشه می شود و از مغرب طلوع خواهد کرد .
از مغرب طلوع خواهد کرد تا بگوید روزمرگی بس است . موعود آمده !

حرف آخر :
اگر حجاب ظهورت وجود پست من است
دعا نــما کــه بمــیرم ولــی تو باز آیــــی

وقتی یک مدیر …

۱۴ آذر ۱۳۸۸ بدون دیدگاه

دقیقن ۲۷ دقیقه از بامداد شنبه ۱۴ آذر ماه می گذرد .

به من پیام داد … متن پیام : جمعه – سیزدهم امروز بود ؟ یعنی دیروز ؟ همین دیروزی که گذشت ؟

گفتم آره همین دیروزی که گذشت .

این ها چیست که می نویسم ؟

این ها مکالمه یک مدیر است که کنکور داشته و از شدت فشار کاری فراموش کرده سر جلسه حاضر شود .

مکالمه ی یک مدیر با کارمندش .

این واقعه برای هر کسی ناگوار است .

اما برای من یک مسولیت به دنبال دارد … .

باید بیشتر مایه گذاشت . خودم را می گویم . بیشتر … .